تبليغاتX
دلم می نویسد با دلت بخوان

دلم می نویسد با دلت بخوان

چشمانم را میبندم

نقابت را بردار

بگذار صورتت هوایی بخورد

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط حسن| |

دستان بی کس من

هرگز نمیپذیرند

بی تو بغل بگیرند

این زانوهای غم را


نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط حسن| |

تجربه ثابت میکند عشق نیست


چشم تو ثابت میکند : تجربه کردن خطاست
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط حسن| |

نمیدانست کجا برود سردرگم شده بود فقط میخواست به نوری که دیده بود برسد ....

رسید ...

بوی پروانه سوخته نمی آید؟

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط حسن| |

تمام رودخانه اگر خروشان شود

محال است نیلوفر پریشان شود

پر از آرامش میرقصد او روی آب

تا که رود از خروشش پشیمان شود


نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط حسن| |

سایه ام

پا به پای من می آید

اما تو

مانده ای میان راه

سایه ات سنگین شده کمک نمیخواهی؟



نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط حسن| |

کنار یک پیاده رو

روی سنگ فرش های مدرن شهرداری

پسری خوابیده

زیر اندازی نرم به زیرش دارد

کارتن بازیافتی ساخت وطن

با لباسی نازک

تقریبا رنگ بدن

و کمی قطره ی اشک

که مردد بین چشم و ریختن است

مردد بین مردن و زیستن است

پسرک بیدار شو

با ترازویت باز وزن کن مردم شهرت را

و تمام دردت را

بنویس در دفترچه ی خاطره ها

امروز مثل دیروز چند گرم از غیرت مردم کم شد



نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط حسن| |

معرفتت

سکوتت

آرامشت

را دوست دارم

دیوانه وار دیوار را دوست دارم

نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط حسن| |

خیابان ها

بی تو طولانی تر نشد

تعداد قدمها

خاطرات

قطرات

و کلمات

همیشه یکسان است

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط حسن| |

فکر کردم راهی نیست

پیاده رفتم

نرسیدم

فکر کردم راه بسیار مانده

سوار شدم

 به بیراهه افتادم

و در بین این همه راه

فکر کردم که دیگر فکر نکنم


نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط حسن| |

الفبا کم آورده ام

فریاد را

خنده را

اشک را

چگونه بنویسم تا عمقش به کلمه ها ختم نشود؟

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/08ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط حسن| |

وقتی پر از حرفی

دلت که آشوبه

اشکت که میباره

ساکت میشی اما ...

بغضت نمیذاره

بعدش که میفهمی کار خدا بوده

با بغض نشکسته

پیش خدا میری

از ته دل میگی

باشه خدا جونم ... یک یک به نفع تو


نوشته شده در دوشنبه 1391/01/07ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط حسن| |

اومد دستمو گرفت خیره شد تو چشمام با صدای لرزون پرسید : مامانتو دوست داری؟

گفتم : بله

- گفت : خوش به حال مادرت
بغض کردم و گفتم ما شمارو هم دوست داریم
با اینکه داشت میرفت ولی برگشت باز نگاهم کرد و گفت : خوش به حال مادرت
---------------------------------------
این صحنه دیروز در خانه ی سالمندان اتفاق افتاد
نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/02ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط حسن| |

به چشمانت که نه

به قلبت چطور؟

میشود کمی در آن جای گرفت؟

یک لحظه حتی

میشود پا به پای دل تو پای گرفت؟

به بغضم که نه

به اشکم چطور؟

میشود کمی ....
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط حسن| |

از لب دریا شنیدم اشک ساحل خیس نیست

گرکمی تر بود اشکش سیل ماه را میشکست

نوشته شده در شنبه 1390/12/27ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط حسن| |

گرچه بی حس بودم ولی باز هم دردش رو حس میکردم ... خیلی طول کشید دیگه جفتمون خسته شده بودیم

ولی بالاخره موفق شد ... با خوشحالی بهم نشون دادش و گفت خیلی سمج بود

من با دهنی پر از خون با بغض صداش کردم

گفتم : دکتر دندون عقلو کشیدی؟

دکتر گفت : آره ببین چه ریشه ای داره

گفتم : دکتر دندون دل رو هم بکش قول میدم ریشه نداشته باشه

نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط حسن| |

نه از تنگی تُنگش

و نه از سردی آبش

غم ماهی نمیدانی؟

کمی همدرد میخواهد

نگاهی حتی سرد میخواهد

...

خبر از دریا اگر داری

به ماهی ها حاشا کن

نمک بر زخمش نزن ای دوست

اگر مرهم نمیدانی

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط حسن| |

درد قفس به کنار

از بی قفس شدن میترسم

در بسته باشد یا باز

از بی نفس شدن میترسم

تنها ماندن به کنار

از بی هوس شدن میترسم

گاه از بی گاه

و گاه از ناخودآگاه

میترسم



نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط حسن| |

از دماغ فیل افتادی

خواستی بلند شوی

از چشم من هم افتادی

باز خواستی بلند شوی

فهمیدی که درسهای دانشگاهت را هم افتادی

دیگر بلند نشوی سنگین تری

نوشته شده در شنبه 1390/11/29ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط حسن| |

کوهها جنسشان از سنگ است

صدا را پس میدهند

میترسم این دوستت دارم ها که میگویی

انعکاس صدای خودم باشد


نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط حسن| |

بس که صدای دریا شنید

به دلش گوش کنی صدای دریا میدهد

صدف گوشش از این حرفها پر است

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط حسن| |

جوانی اش کار دستش داد

خواست بزرگ شود

اورا چیدند

غنچه ها گل نشده میمیرند

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط حسن| |

شمع ها را فوت کردم
همه خوشحال شدند
خواستم ببینم چه کسی تبریک میگوید
چشمانم ندید
شمعها خاموش شده بودند

نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط حسن| |

چند زخم از خداحافظی خوردم

دیگر از سلام هم میترسم

چند لحظه سکوت که نصیبم شود

دیگر از کلام میترسم

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط حسن| |

در راه پایین رفتن بود که دید جنازه اش را بالا میبرند... برای پشیمانی دیر بود ... نفس در دم جان باخت و باز بازدم .... باز   دم

نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط حسن| |

رد پایت در برف میماند

وقتی تنهایی

وقتی هیچ پایی هم پا نمیشود

و کسی نیست به دنبال نگاهت بدود

رد پایت در برف ... ردّ تنهاییست

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط حسن| |

دلم باز باران میخواهد

با ترانه

با اشکهای فراوان

تا بریزد روی شانه

شانه ی یک یار دیرین

گرم و شیرین ....

دلم باز باران میخواهد

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط حسن| |

اسمش خداست

خدایی میکند

ولی

من

دیشب

در دلش خوابیدم

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط حسن| |

تکیه دادم به تو

دستهایت در دستم

چشمهایم را بستم

و خش خش یک جارو

با صدایم همراه

در آن لحظه

فقط میگفتم : ...

ناگهان مردی گفت :

جا به جا شو پسرم

میخواهم پای این دیوار هم

جارویی بکشم

در خیالم دیوار

شانه هایت بودند

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط حسن| |

چه ابری اومده اما

دیگه بارون نمیباره

خدا هم مثل من شاید

تو تنهایی خدا داره

یکی داره که مثل من

توی تنهایی محضش

دلش آروم بگیره وقتی

بدونه که خدا هستش

اگه بارون نمی میباره

اگه خشکه چهار فصلم

دلیلش بی ابری نیست

یکم از گریه هام خستم

--------------------

به قول دوستان وبلاگی پ.ن ۱ : من معمولا شعر سپید میگم ولی این ترانه رو به زبونم اومد نوشتمش نمیدونم خوب در اومد یا نه چون زیاد ترانه کار نکردم .... میترسم از اینکه اسیر قافیه بشم و حرفم یادم بره

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط حسن| |

Design By : Night Melody