دلم می نویسد با دلت بخوان
نقابت را بردار بگذار صورتت هوایی بخورد هرگز نمیپذیرند بی تو بغل بگیرند این زانوهای غم را رسید ... بوی پروانه سوخته نمی آید؟ محال است نیلوفر پریشان شود پر از آرامش میرقصد او روی آب تا که رود از خروشش پشیمان شود روی سنگ فرش های مدرن شهرداری پسری خوابیده زیر اندازی نرم به زیرش دارد کارتن بازیافتی ساخت وطن با لباسی نازک تقریبا رنگ بدن و کمی قطره ی اشک که مردد بین چشم و ریختن است مردد بین مردن و زیستن است پسرک بیدار شو با ترازویت باز وزن کن مردم شهرت را و تمام دردت را بنویس در دفترچه ی خاطره ها امروز مثل دیروز چند گرم از غیرت مردم کم شد سکوتت آرامشت را دوست دارم دیوانه وار دیوار را دوست دارم بی تو طولانی تر نشد تعداد قدمها خاطرات قطرات و کلمات همیشه یکسان است پیاده رفتم نرسیدم فکر کردم راه بسیار مانده سوار شدم به بیراهه افتادم و در بین این همه راه فکر کردم که دیگر فکر نکنم فریاد را خنده را اشک را چگونه بنویسم تا عمقش به کلمه ها ختم نشود؟ دلت که آشوبه اشکت که میباره ساکت میشی اما ... بغضت نمیذاره بعدش که میفهمی کار خدا بوده با بغض نشکسته پیش خدا میری از ته دل میگی باشه خدا جونم ... یک یک به نفع تو گرکمی تر بود اشکش سیل ماه را میشکست ولی بالاخره موفق شد ... با خوشحالی بهم نشون دادش و گفت خیلی سمج بود من با دهنی پر از خون با بغض صداش کردم گفتم : دکتر دندون عقلو کشیدی؟ دکتر گفت : آره ببین چه ریشه ای داره گفتم : دکتر دندون دل رو هم بکش قول میدم ریشه نداشته باشه و نه از سردی آبش غم ماهی نمیدانی؟ کمی همدرد میخواهد نگاهی حتی سرد میخواهد ... خبر از دریا اگر داری به ماهی ها حاشا کن نمک بر زخمش نزن ای دوست اگر مرهم نمیدانی از بی قفس شدن میترسم در بسته باشد یا باز از بی نفس شدن میترسم تنها ماندن به کنار از بی هوس شدن میترسم گاه از بی گاه و گاه از ناخودآگاه میترسم خواستی بلند شوی از چشم من هم افتادی باز خواستی بلند شوی فهمیدی که درسهای دانشگاهت را هم افتادی دیگر بلند نشوی سنگین تری صدا را پس میدهند انعکاس صدای خودم باشد به دلش گوش کنی صدای دریا میدهد صدف گوشش از این حرفها پر است خواست بزرگ شود اورا چیدند غنچه ها گل نشده میمیرند دیگر از سلام هم میترسم چند لحظه سکوت که نصیبم شود دیگر از کلام میترسم وقتی تنهایی وقتی هیچ پایی هم پا نمیشود و کسی نیست به دنبال نگاهت بدود رد پایت در برف ... ردّ تنهاییست با ترانه با اشکهای فراوان تا بریزد روی شانه شانه ی یک یار دیرین گرم و شیرین .... دلم باز باران میخواهد خدایی میکند ولی من دیشب در دلش خوابیدم دستهایت در دستم چشمهایم را بستم و خش خش یک جارو با صدایم همراه در آن لحظه فقط میگفتم : ... ناگهان مردی گفت : جا به جا شو پسرم میخواهم پای این دیوار هم جارویی بکشم در خیالم دیوار شانه هایت بودند دیگه بارون نمیباره خدا هم مثل من شاید تو تنهایی خدا داره یکی داره که مثل من توی تنهایی محضش دلش آروم بگیره وقتی بدونه که خدا هستش اگه بارون نمی میباره اگه خشکه چهار فصلم دلیلش بی ابری نیست یکم از گریه هام خستم -------------------- به قول دوستان وبلاگی پ.ن ۱ : من معمولا شعر سپید میگم ولی این ترانه رو به زبونم اومد نوشتمش نمیدونم خوب در اومد یا نه چون زیاد ترانه کار نکردم .... میترسم از اینکه اسیر قافیه بشم و حرفم یادم بره
پا به پای من می آید
اما تو
مانده ای میان راه
سایه ات سنگین شده کمک نمیخواهی؟
گفتم : بله
- گفت : خوش به حال مادرت
بغض کردم و گفتم ما شمارو هم دوست داریم
با اینکه داشت میرفت ولی برگشت باز نگاهم کرد و گفت : خوش به حال مادرت
------------------------------
این صحنه دیروز در خانه ی سالمندان اتفاق افتاد
همه خوشحال شدند
خواستم ببینم چه کسی تبریک میگوید
چشمانم ندید
شمعها خاموش شده بودند
| Design By : Night Melody |


